تبليغاتX
پدر مالارمه ، طاس را پرتاب کن

پدر مالارمه ، طاس را پرتاب کن

فرزند انسان ، همان مسيح مهربانی است كه ميخواهد با همگان همراه باشد

Eugène Henri Paul Gauguin


Eugène Henri Paul Gauguin

Eugène Henri Paul Gauguin was born in Paris on 7 June, 1848, the son of Clovis Gauguin, a Republican editor, and his wife Aline Marie Chazal. In 1849, after Louis Napoléon came to power, the family emigrated to Peru. Clovis Gauguin died on the way. His widow and 2 children (Paul and his elder sister Mari) stayed in Lima with their rich relatives and did not return to France until 1855. On coming back they settled with the uncle Isidore Gauguin in Orléans. In 1865, Paul became a sailor and spent the next three years voyaging between France and South America, and made a voyage around the world. In 1868, Paul joined the navy, which he left after the Franco-Prussian War. Instead, he started to work as a broker’s agent in Paris. The first known drawings by Gauguin dated 1871, when he was in his late twenties. In the broker’s agency Gauguin met and befriended Claude-Emile Schuffenecker (1851-1934), a shy clerk, who shared Gauguin’s interest in painting, they both started to study painting at the Colarossi Academy, worked together en plein-air and in the Louvre and met Parisian artists

پل گوگن در پاریس به دنیا آمد. بعد از چند سال که در ناوگان بازرگانی فرانسه خدمت کرد، به دلالی بورس روی آورد و در فراغت و روزهای تعطیل به نقاشی می‌پرداخت. به تدریج به خرید و گردآوری تابلوهای امپرسیونیستی مشغول شد. از ۱۸۷۵ با پیسارو طرح دوستی ریخت و در نمایشگاه دریافتگری سال ۱۸۸۶-۱۸۸۰ شرکت کرد؛ از ۱۸۸۳ به طور تمام وقت به نقاشی پرداخت. در ۱۸۸۹ با نمادگرایان فرانسوی در پاریس و بروکسل نمایشگاه‌هایی برپا کرد. سال‌های ۱۸۹۱-۱۸۹۳ را در تاهیتی به سر برد؛ بعد به فرانسه بازگشت. از ۱۸۹۵ به بعد در تاهیتی به سر برد. در سال‌های ۱۸۹۸-۱۸۹۹ در نگارخانه ولار در پاریس نمایشگاه انفرادی تشکیل داد. در ۱۹۰۳ در هیوا اوآ از جزایر مارکیز در جنوب اقیانوس آرام، از دنیا رفت. بعد از مرگ گوگن نمایشگاه بزرگی در «سالن پاییز» در سال ۱۹۰۶ برای بزرگداشت وی برپا گردید و طی آن، گوگن به عنوان پیشتاز حرکت‌های ضدناتورالیستی، همچون فوویسم در فرانسه و هیجان‌نمایی در آلمان و کشورهای دیگر معرفی شد.


 
دوستان عزیز میتوانید جهت مشاهده ی بقیه آثار به منبع متصل شوید

لینک به منبع



   

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند

Peace
آرامش
Hope
امید
Honesty
صداقت

   
Aranjuez Mon Amour

Mon amour, sur l'eau des fontaines, mon amour
Ou le vent les amènent, mon amour
Le soir tombé, qu'on voit flotté
Des pétales de roses

Mon amour et des murs se gercent mon amour
Au soleil au vent à l'averse et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu'ils sont venus
Et quand chantant, soudain ils ont écrit sur les murs du bout deleur fusil
De bien étranges choses

Mon amour, le rosier suit les traces, mon amour
Sur le mur et enlace, mon amour
Leurs noms gravés et chaque été
D'un beau rouge sont les roses

Mon amour, sèche les fontaines, mon amour
Au soleil au vent de la plaine et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu'il sont venus
La fleur au cœur, les pieds nus, le pas lent
Et les yeux éclairés d'un étrange sourire

Et sur ce mur lorsque le soir descend
On croirait voir des taches de sang
Ce ne sont que des roses!
Aranjuez, mon amour


عشق من!
بر آب چشمه‌ساران
آن گاه که بــاد آن‌ها را با خود مي‌آورد
شباهنگام گل‌هاي سرخ پرپر شده را
شناور بر روي آب مي‌بينيم.

عشق من!
و ديوارها شکافته مي‌شوند
در برابر آفتاب، روياروي بـاد و رگبار
و در برابر سالياني که شتابان مي‌روند
از بامداد ماه مه که آن‌ها آمدند
و آنگاه که آنان سرودخوانان به ناگاه بر روي ديوارهاي آماج تير باران‌شان
از چيزهايي بسيار شگفت نوشتند.

عشق من!
بوته‌ي گل سرخ رد پاها رابر روي ديوار پي‌مي گيرد
و نام‌هاي نقش بسته‌ي آن‌ها را به هم مي‌تند
و هر تابستان از شدت سرخي گل‌هاي سرخ خواهد رست.

عشق من!
چشمه‌ها را خشک کن
در برابر آفتاب، روياروي بـادهاي دشت و در طول سالياني که شتابان مي‌گذرند
از بامداد ماه مه که آن‌ها گل بر سينه، با پاهايي برهنه و گامي آهسته آمدند
و با چشماني درخشنده از لبخندي شگفت .

و بر اين ديوار آنگاه که شب به پايان مي‌رسد
گمان مي‌کنيم که لکه هاي خوني را ببينيم،
که جز گل‌هاي سرخ نيستند
آرانخوئز، عشق من!

منبع :کامنت دوست دوستانم...ببخشند اگرمنبع ونام نویسنده ی ارجمند ناشناختست.

   

آه از رفتنهای بی پایان تو!


صاحب خاطرات بارانی...بیا وتمام شعرهارادوره کن.شاید رحمی بیایدت! 

آه از رفتنهای بي پايان تو
وقتی که سخن از رفتن
به زبان می آوری
دلم می گيرد
و انزجاری خفيف
از سفرهای بی حد تو
وجودم را به تسخير در مي آورد


آه از رفتنهای بی پایان تو
که بی هيچ مقدمه
مرا به غرقاب دلواپسی ها
گرفتار می کند
و اندوه و غم را ارزانی من می سازد


آه از رفتنهای بی پايان تو
این چه رسم بی بنیانیست
که در عالم دلباختگی های ترک خورده امان
مدام طعم تلخ...
طعم تکراری انتظار را بچشم


آه از رفتنهای بی پایان تو
زجر ندیدنهای در بودنهایمان
قلبم را به درد آورده است
اف بر این بودنها!
که ذره ای مرا نمی فهمند!


آه از رفتنهای بی پایان تو
برای چه مدام ، سفر را
در بسته پیچیده احساست
به در خانه قلبم هدیه می کنی؟
این شوم ترین کادوی احساسی توست!


آه از رفتنهای بی پایان تو
اولین روز آشنائی امان
یادم هست ، هنوز
شعرهای خداحافظی از بر بودی
و چه طبع شعر بالایی!


آه از رفتنهای بی پایان تو
مدتی بود که در فکر جدایی بودم
و خلاصی ز تو تا آخر عمر!
اما نتوانستم
و هرگز نتوانم!


آه از رفتنهای بی پایان تو
ببین، که چه کردی با من
و چه رندانه مرا
در صدف بسته وابستگی ام
دست و پا بسته رهایم کردی!


آه از رفتنهای بی پایان تو
چه فرقی می کند برای تو
که غوطه در غم باشم، یا نه
که بی صدا
بغض و گریه در گلو
فرو خورم یا نه


آه از رفتنهای بی پایان تو
احساس می کنم که در سفر
مرا ز یاد می بری!
و مدام در کمین
یک نگاه دیگری!
بگو که اشتباه می کنم ، بگو


آه از رفتنهای بی پایان تو
بدان که من بدون تو
مدام غصه می خورم، بدان
و چشم منتظر به در
مدام خیره می کنم ، بدان


آه از رفتنهای بی پایان تو
و حرف آخرم ، بدان
که ای همیشه در سفر
به انتظار نشسته ام
به هر کجا که می روی
مرا ز خاطرت مبر
مرا ز خاطرت مبر...

   
دخترک روبروی صفحه ی جادویی نشسته بود.کم کم داشت ماجرای پینوکیو در ذهن کودکیش زنده می شد.پینوکیو و پدرژپتو در دهان ماهی زندگی قشنگی دارن.پینوکیو میخنده.پدر ژپتو می خنده.ماهیه اما خوابه!اونا رو دندونای ماهی میشینن و به ستاره های شب خیره میشن.به همین سادگی!...چیششش!مگه ممکنه؟چطوری آخه؟برو بابا...چقدر خسته کننده به نظر می رسه.بازم داره نم نم اون احساس از راه می رسه.بی صبری در حد سنگینی وزن یک دنیا...بلند میشه و یه بالشت میزاره زیرسرش. پس کلش چه تیری میکشه.خوابش نمیبره.اینور اونور میشه اما بی فایدست.یه دونه اشک از چشمش میفته رو بالشت.باخودش فکر میکنه که نکنه کسی این اشکو از دور ببینه!با گوشه ی دستش پاکش میکنه و بلند میشه میره تو اتاقش.نگاهی به در و دیوار میندازه.چیز جدیدی نمیبینه.همونجا رو زمین میفته و با احساس نابی از آرزوهای شیرین به خودش میگه ای کاش یه نفر بود که با پتک به سرم می کوبید.شاید دردش آرومتر میشدوقتی برق از کله ام میپرید و به آسمون میرفتم!گوشیش رو که با غیظ گداشته بود زیر پتودرمیاره و بهش نگاه میکنه.همه ی دنیارو انگار آب برده.پس چرا من خوابم نمیبره؟خدایا...خدایا...یه ذره.فقط یه ذره خوابم ببره.خواهش میکنم!................................دیگه سردرد داره اذیت کردنش شروع میشه.یه دفعه یه فکر میزنه به سرش.یادش میفته به دوش حموم!که با همه ی وجود درکش میکرد!دوباره اشکهاشو پاک میکنه وبلند میشه.نزدیکای در اتاقش وا میسته و یواشکی بیرون رو نگاه میکنه.خیالش راحت میشه که مادرش خوابه و چشماشو به سرخی چشمای دخترک نمیندازه.آره دختر از شر سوال های بی هدف راحته.در حموم رو آروم باز میکنه و میره تو. در بسته میشه.لباسش رو میکنه.شلوارش تا نصفه میاد پایین اما دیگه غصه امونشو میبره واز نوک پاهاش گر میگیره و میسوزه تا بالا.به چشاش که میرسه اون بغض لعنتی بیشتر و بیشتر باد میکنه وبیخ گلوشو میچسبه.اشک ترتر میخوره و میاد پایین.آآآآآآآخ خدا چه لذتی داره!چه درد بزرگی داره خفش میکنه.دستشو زیر آب میگیره وباقدرت کف حموم میفته.موهاش روی کاشیها پخش میشن.عین تو فیلمها!با لذت هرچه تمام از ته دلش اشک میریزه.دخترک احساس میکرد که قلبش داره از جا در میاد.توی دلش بلند تر از همیشه فریاد میزد...فریادی که کسی نمیشنیدش!

   

حسی که همیشه حضورداره!


« ترس »

از ازدحام اين رشد بيزارم
جا ماندن
شعوری اجباريست
چراکه عادت به پنجره ی منطق ترسناک است!

.
 
« دوست »

روئیدم
روئیدم از تمام لحظات رویشت ای دوست
می شوم در عظمت مهر تو
مات و مبهوت!

فرزانه(م.الف)
دفتر تصورکوتاه-اردیبهشت ۱۳۸۹

پ ن :
داشتم فکر میکردم.به اینکه چقدر آمال و آرزوهای آدم ها کوتاهه.هر بار که احساس کنیم
به یکیش رسیدیم دیگه  انگار پایان راهه و هیچ چیزی برای رسیدن و رفتن وجود نداره. روزها
بی انگیزه تر از قبل داره میگذره.احساس کودکی در حال نابودیه.هر سال ذره ای از اون به
اتمام میرسه و از بین میره.وچقدر بده که در کنار تمام این رفتن ها خودت هم آدم
گوشه گیر و ساکتی باشی.میشه گفت تقریبا یه مرده ای !...

   

رنه ماگریت


رنه ماگریت

(René Magritte)رنه ماگریت ، نقاش بلژیکی ، یکی از برجسته‌ترین نمایندگان سوررئالیسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصویری است. در 21 نوامبر 1898 درلیسنز بلژیک ، به دنیا آمد.

(زندگی حرفه‌ای)

او درآکادمی بروکسل آموزش دید. به کشورهای فرانسه ،انگلستان ،آلمان و هلندسفر کرد. اولین آثارش (اوائل دهه ۱۹۲۰)، نشان دهنده تأثیر او از فوتوریسم و کوبیسم است.در1925 م با انتشار دو مجله در زمینه معرفی هنر سوررئالیسم، آغازگر جنبش سوررئالیسم دربلژیک 1907 م تا1930 م که درپاریس بود به جمع سوررئالیست ها پیوست. پس از آن به بروکسل برگشت و تا پایان عمر در آنجا ماند. او با ذهنیت شاعرانه به نقاشی پرداخت و از اسلوب واقع نمایی (رئالیستی) در بازنمایی ذهنیاتش بهره برد اما واقع نمایی آثارش بازتابی از واقعیت رمزآلود و دنیای ناشناخته هاست.از او به عنوان فیلسوف نقاش یاد می‌کنند. آثارش دوره‌های متفاوتی را نشان می‌دهند؛ در دوره‌ای ، تصاویری از اشیای سنگ گونه و در دوره‌ای نقاشی هایی از اشیایی که در کنارشان واژه‌های ناهمخوان نوشته است.آثار ماگریت مدام در حال تغییر بوده اند و در دوره‌هایی بازگشت هایی به آثار قبلی خود داشته است،دوره بندی و دسته بندی آثارش مشکل است ولی آثارش را می‌توان این گونه تقسیم بندی کرد:
تلفیق عناصر و فضاهای واقعی برای خلق و نمایش دنیای فرا واقعی (حدود سالهای ۱۹۲۵ تا۱۹۳۵)نقاشی هایی متأثر از مکتب امپرسیونیسم سنگواره ها؛ ایجاد فضاهایی که در آن همه چیز با قواره واقعی اما سنگ گونه اند . به عبارتی همه چیز سنگ شده است ( حدود سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۹)نقاشی هایی از اشیای منفرد با نام گذاری متفاوت. این دوره از آثارش بازتابی ازعلاقه او به فلاسفه‌ای مانند هگل ،هایدگر،سارتروفوکو است.


(مرگ)

در 15 اوت 1967به علت بیماری سرطان در شهربروکسل درگذشت.

(متن فارسی ترجمه ی انگلیسی متن پایین نیست)

René Magritte
(1898-1967)rene magritte at artprice.
To look at auction records, find Magritte's works in upcoming auctions, check price levels and indexes for his works, read his biography and view his signature, access the Artprice database.René Magritte was born on the 21st November, 1898 in Hainaut, Belgium. His father was a tailor and a merchant. As his business did not go well the family had to move often. René lost his mother early and tragically – she committed suicide for unclear reasons. René was only 14 years old at the time.From 1916 through 1918 Magritte studied in the Royal Academy of Arts in Brussels (Académie Royale des Beaux-Arts). He became a wallpaper designer and commercial artist. His early painting works were executed under the influence of the Cubism and Futurism (1918-20), then he was inspired by the Purists and Fernand Léger. In 1922 Magritte married Georgette Berger, with whom he first became acquainted when fifteen years old. After meeting again in 1920, she became his model and then wife.The acquaintance with Giorgio de Chirico's Pittura Metafisica (Metaphysical Painting) and Dadaistic poetry constituted an important artistic turning-point for Magritte. In 1925 he came close with a group of Dadaists and co-operated in the magazines Aesophage and Marie, together with E.L.T. Mesens,jean arp -francis picabia- Schwitters, Tzara andMey ray.In 1926 Magritte painted the lost jokey, it is his first painting that he allowed to be labeled as "Surrealist". After his first, badly-received, one-man show in Brussels in 1927, he left for Paris. In 1927-30 Magritte lived in France, where he participated in the activities of the Surrealists, establishing a close friendship in particular with Max ernst, Dali, André Breton and especially with Paul Eluard.In Paris, Magritte's system of conceptual painting was formed, it remained almost unchanged until the end of his life. His painting manner, intentionally dry and academic, "polished in the technical sense" (p.18 Magritte. By Marcel Paquet. Taschen. 1992) with precise and clean draughtsmanship demonstrated a paradoxical ability to depict trustworthy an unreal, unthinkable reality.In Magritte’s works the morphologically similar objects belonging to different classes, exchange some qualities or unite as hybrids (Companions of fear). 1942,the explanation , 1954,the flavour of tears, 1948); a night landscape gleams under daylit skies (The Empire of lights)-1954.Demonstrating the problems of visual perception and illusionary of images, Magritte used the symbols of mirrors, eyes, windows, stages and curtains and pictures within pictures (The False Mirror, 1935,The key to the fields. 1936,beautiful world. 1962.)Magritte was fond of philosophy and literature. Many of his paintings reflect his impressions of literature works, illusions and philosophical metaphors, e.g.the giantess(after Baudelair) 1929-30;the domain of arnheim (after Edgar Poe) 1938;hegel's holiday. 1958 (homage to Hegel's dialectics).In the 1940s Magritte made two attempts to change his painting style. But the so-called “vie-heureuse” or “plein-soleil” period of 1945-47, when he painted in the style of Renoir, and the “époque vache” (Cow Period) that followed in 1947-48 did not prove to be effective and the artist returned to his previous manner.In the 1950s Magritte executed two fresco cycles: The Enchanted Realm for a casino in Knokke-le-Zut (1953) and The Ignorant Fairy (1957) for the Palais des Beaux-Arts in Charleroi. These monumental compositions repeat the motifs of his previous paintings. In his last year Magritte began to make sculptures of his painted images, developing the theme of correlation of mental and material realities.Magritte died of cancer at the age of 69, August 15, 1967 in Brussels.

گذری روان برشخصیت ماگریت ازدید ف(م.الف) :
رنه ماگریت یکی از بهترین رئالیست- سوررئالیست هایی است که توانست تمامی اتفاقاتی که به صورت مبهم و سوال گونه در ذهنش
میگذشت را به گونه ای بدیع ، در اختیار سبک سوررئالیسم که خاص احساسات خودش بود، قرار دهدوبه یکی از برترین سوررئال ها در زمان خود تبدیل شود.آنچه در روحیات ماگریت میگذرد موضوعاتی است که شاید توسط بیان های نوین دیگرهم قابل نمایش بود.اما ماگریت طبیعت گرایی را به خدمت خود گرفت تا آثارش را در نقطه ی مقابل هنرمندان هم سبک خودش ، قرار دهد.
برخورد ناشیانه یا هنرمندانه با هر کدام از آثار ماگریت ،پاسخی برای بیننده ایجاد میکندوگاهی هم یک یا هزاران سوال بی جواب !...ذهن سرشار از تشویش و کووزشن ماگریت می تواند سرچشمه ای برای شروع به خلق و ابداع آثار سور رئال باشد...

   
درباره وبلاگ
خواهم که چون مرا دریافتید به یاد آرید خواهش دل غمینم را که من در جستجوی خویش میمانم تا ابد .خداوندگارمسیح مهربان مرا یاری بدارد که قلبم سراسر اورا خواهد آموخت .
"نقدهای هنری وادبی این وبلاگ تنها بیان روحیات شخصی واعتقادی من باتوجه به اطلاعاتی علمی در مسیرآثار پرداخته شده است،ضمنا اشعار در سایت رسمی شعرنو به نام شخصی ام ثبت گردیده است"

خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد
و صبر می كند
سر به آستان مرگ می گذارد
بر شانه هايش گريه می كند
اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است
بر برگ های پاييز بوسه می زند
تقدير جهان را عوض می كند
جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند
اما خود، هرگز نمی خوابد
خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها
برای آسمان صبر می كند
و من، همانم، كه از خاك آمده
چون خاك عاشقم
و چون خاك
روزی صبوری را هم خواهم آموخت

جبران خليل جبران
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM